رضا قليخان هدايت
1008
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مرا كه ميوهء شيرين به دست مىافتد * چرا نشانم بيخى كه تلخى آرد بار چه لازم است يكى شادمان و من غمگين * يكى به خواب و من اندر خيال او بيدار مرا رفيقى بايد كه بار برگيرد * نه صاحبى كه من از وى كنم تحمل بار كسى كه از غم و تيمار من نينديشد * چرا من از غم و تيمار او شوم بيمار چو دوست جور كند بر من و جفا گويد * ميان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار من آزمودهام اين رنج و ديده اين سختى * ز ريسمان متنفر بود گزيدهء مار طريق معرفت اينست بىخلاف ولى * به گوش عشق موافق نيايد اين گفتار چو ديده ديد و دل از دست رفت و چاره نماند * نه دل ز مهر شكيبد نه ديده از ديدار پياده مرد كمند سوار نيست و ليك * چو اوفتاد ببايد دويدنش ناچار هر آدمى كه نظر با يكى ندارد و دل * به صورتى ندهد صورتيست بر ديوار لبش ندانم و خدش چگونه وصف كنم * كه اين چو دانهء نار است و آن چو شعلهء نار